![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
|
ای ستاره ها مگر شما هم آگاهید از دو رویی و جفای ساکنین خاک که اینچنین به قلب آسمان نهان شدید!!!
ستاره ها , ستاره های خوب و پاک که همچو قطره های اشک سربدار سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان روزنی بسوی این جهان گشاده ایید ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟ خیلی دلتنگتم............. آسمونم ببار ......... دلم واسه تو و نم نم بارونت لک زده! یادت میاد چه دنیایی داشتیم ؟! هر شب ستاره های رو دامنتو میشمردم تا خوابم ببره ، تو واسم لالایی می خوندی ...... با صدای چیک چیک بارون...! دلم برای لالایی های مهربونت تنگه آسمون ...!!! کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم... آسمونم میبینی؟.......چه ساده گم شدم تو هیاهوی این همه دوست!!! انقدر اینجا سوت و کور که صدای تیک تاک قلبمو میشنونم! این روزا با تمام سختیاش بازم قشنگه... خدا رو شکر می کنم...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:35 توسط سحر |
|
|
تو می توانی آسمان زندگیم را از بین ببری، بارانش را �ذف کنی، ابرش، ستاره، کیهان، و کهکشانش را نیز!!! اما نمیدانی که آن پا بر جاست... چون ذهن من سرشار است از آسمان و ابر و ستاره...!!! گورستان، با تمام �رف و �دیث هایش تنها راز شاد زیستن است!!! گورستان با سکوتش می گوید: " سخت نگیر! زندگی ارزش یک ثانیه اندوه را ندارد...!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 21:35 توسط سحر |
|
|
گاه و بی گاه دلم بد جوری واسه خدا تنگ می شه، یه وقتایی دلم می خواد بهم وقت بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درددلامو بشنوه! اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمی کنه! هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد یه لیست انتظار طویل نمیشه که معلوم نیست کی نوبت به من می رسه،محــــــــــــــــــاله، محاله ممکنه بهم بگه نمی پذیرمت...! خیلی بزرگواره، با وجودی که بالاترین مقام این دنیای شلوغ پلوغه، هیچ وقت منتظرم نمی ذاره. گاهی اوقات واسش نامه می نویسم و میدونم که نامه هامو بی جواب نمي ذاره... وقتی تو دفتر خاطراتم نامه هام رو مرور می کنم میبینم حتی یه دونشم بی جواب نمونده. من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم. اون به من قول داده که همیشه مراقبم باشه و کمتر از عالی بهم نده و من بهش قول دادم حتی اگه دل بی قرارم در حسرت آرزویی بال بال می زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می زد، با تموم وجودم بدون ذره ای تردید اول بگم اجازه خدایا؟ خدایا تو اجازه میدی؟ تو صلاح می دونی؟ اگه تو ناراضی باشی دلم به نا رضایتیت راضی نمیشه. میدونم آخه تو دوسم داری همیشه برام بهترین ها رو خواستی، اصلا از خوبی بی انتهای تو بد خواستن واسه بنده هات محاله!!! اعتراف می کنم قول سنگینیه و عمل کردن بهش مثه به زبون آوردنش کار ساده ای نیست. واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم : من فقط یه بنده ام، چیزایی هست که تو می دونی و شاید من هیچ وقت نفهمم. اسراری هست که شاید دونستنش،فهمیدنش، تو ظرف ادراک و گمان من نگنجه! اینو تو می دونی پس واسه لحظه های دشوار، به من قدرت تحملشو ببخش...! منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه، همیه چیز از سوی تو خیر مطلقه، حتی اگه همه چیز عذاب آور و دشوار باش. گاهی اوقات آرزویی داشتم و زیر آرزو هام نوشتی موافقت نمی شود. راستش اولش حس خوبی نداشتم.دلم می گرفت. شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود. منو ببخش که یه وقتایی از سر بی صبری و ناشکیبایی، تو خلوت و تنهاییم ازت می پرسیدم، آخه چرا؟ وقتایی که هر چی فکر می کردم، فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی رسید. پیش می اومد که با یه بغض توی گلوم تکرار کنم، آخه واسه چی؟... چی می شد اگه...؟ یه وقتایی از سر بی حوصلگی و فراموشکاری بهت گله می کردم. چه قدر از بزرگواریت شرمنده ام، که منو تو تموم لحظه های ناشکریم، تو تموم لحظه های بی صبریم، با محبت تحملم کردی ، نه تنبیهم کردی، نه حتی ذره ای محبتت رو ازم دریغ کردی. توی تنها ترین لحظات تنهاییم، درست تو لحظه هایی که فکر می کردم هیچ کس نیست، واسم نشونه می فرستادی که من خودم تا آخرین لحظه باهاتم، واسه تمومی لحظه هات همراهتم. من تنها بنده ی تو نبودم، اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی... تو تنها و محکمترین قوت قلب دل تنهام، تو طوفان های زندگیم، تو ابتدا و اصل آرامشم، تو از من به من نزدیکتر بودی، موندم که چه طور گاهی اوقات چشمای غافلم ندیدت، اما تو هیچ وقت حتی لحظه ای منو ترک نکردی. روزایی رسید که فکر کردم با من قهری،تو حتی در همون لحظه ها، با همون فکر اشتباه، که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده میشم، از من قهر نکردی، منو به خاطر اون فکر اشتباه و کودکانه، طرد نکردی! من دوستت دارم، منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه، اما دلم به بزرگی بی حد تو خوشه و پشتم به کمک های توگرم. از تو سپاسگزارم که همیشه با بزرگواری کمکم کردی! تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم بهم امید بخشیدی، تو یادت چیزی هست که منو زیر و رو می کنه، غصه هامو می شوره و دلشکستگی هامو ترمیم می کنه. چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست! هر وقت خواستم ببینمت، بی درنگ با مهربونی ،در رو به روم باز کردی، نگاه نکردی گناهکارم، حذفم نکردی. من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم ام تو همیشه با دست پر روانه ام کردی! هر وقت صدات کردم، طوری بهم جواب دادی که انگار مدتهاست منتظرم بودی.هر وقت ندونسته از بی راه سر در آوردم، خودت منو صدا کردی. گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره، منو از ادامه یه راه غلط منع کردی. اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی، با بزرگواری آبرومو حفظ کردی.تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده! به من از صفات و ذاتت چیزایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی تو حتی شده یه سر سوزن نزدیک تر بشه...!
به حافظه ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره، به اراده ام همتی ببخش، تا استوار بر این عهد پا بر جا بمونه...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:51 توسط سحر |
|
|
خدایا چرا هیچکس حر فای منو نمی فهمه؟؟؟!!! چرا هیچ کس قدر محبتای منو نمیدونه و نمی فهمه..........! خدایااااااا چرا آخه........ چرا آدما این قدر سنگدل شدن؟؟؟ خدای مهربونم فقط بگو من چی کار می تونم بکنم؟؟؟ نمی دونم.... نمی دونم چی باید بگم...! گاهی وقتا جلو نمی شه رفت... آدمها از دور دیدنی ترند! |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:48 توسط سحر |
|
|
نینایی ...
نمی دونم که کجا و با کی هستی...! اما میدونم که همیشه تو قلبمی! خیلی دلم برات تنگه... خیلی!
سوی چشمانم را فرو کش....................... می توانم ببینمت! گوش هایم را ببر............................ می توانم بشنومت! و بی پا می توانم به سویت بپویم و بی دهان نیز میتوانم بخوانمت...! بازو هایم را ببر... تــــــــــــــــــنگ در بـــــــــــرت می گیرم ... با دلم چنان که با دستانم...! قلبم را از تپیدن باز دار مغزم خواهد تپید!!! و اگر در مغزم آتش افکنی تو را در خونم خواهم برد...........!!! ماریا ریکله |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:27 توسط سحر |
|
*خدایا دوستت دارم! به خاطر نعمت هایی را که بهایشان را گران می پردازیم! به خاطر جنگلی که برایمان آفریده ای , به خاطر همه چیز و هیچ چیزی که داریم! خدایا دوستت دارم ! به خاطر هوایی که فعلا رایگان است!!! *در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است! *سالهاست اسم بازی من و خدا زندگیست... هیچ چیز مثل بازی ما عجیب نیست! بازی ای که ساده است و سخت... مثل بازی بهار و درخت با خدا طرف شدن کار مشکلی است.... زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی است... *مادر ترزا میگه: وقتی که هیچ جیز نداری, صاحب همه چیز هستی...!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:27 توسط سحر |
|
|
حتی اگه بدونیم که به این زودیها سبز نمیشه! باید بکاریم حتی اگه بدونیم که سیل ممکنه تمام محصولاتمون رو با خودش ببره. باید بکاریم حتی اگه بدونیم که خشکسالی محصولاتمون رو خراب می کنه. باید بکاریم حتی اگه بدونیم ممکنه آفتی بیاد و محصولاتمون رو از بین ببره. ما می کاریم... تا روزیکه هیچ چیزی برای از بین بردن محصولاتمون وجود نداشته باشه!
و اما تو همواره مهربان باش... اگر بعضی از افراد بی منطق و خودمحورند تو همواره آنها را ببخش! اگر نسبت به دیگران مهربانی ولی آنان تو را به خود خواهی متهم می کنند تو همواره مهربان باش! اگر فردی موفق هستی ولی در نهایت تعدادی دوست دروغین و دشمن حقیقی به دست آورده ای! تو همواره بکوش تا موفق شوی! اگر صادق و یکرنگ هستی ولی ممکن است دیگران فریبت دهند! تو همواره صادق و یکرنگ باش! اگر ممکن است هر آنچه طی سالیان دراز ساخته ای توسط فردی در یک لحظه ویران شود... تو همواره در حال ساختن باش! اگر به شادابی دست می یابی و ممکن است دیگران حسادت کنند... تو همواره شاد باش! اگر ممکن است خوبی های امروزت فردا فراموش شود... تو همواره خوب باش! بهترین چیزی را که در توان داری به دنیا هدیه کن حتی اگر کوچک باشد... تو همواره بهترین ها را هدیه کن! در آخر در می یابی هر آنچه هست در میان تو و خدای توست!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 20:52 توسط سحر |
|
می دانی عزیز من, آدمها این روزها به دنبال آسان ترین رابطه هایند, همه چیز را کوتاه و فشرده می خواهند حاضر و آماده!... برای همین است که آخر مطالب طولانی نظر می دهند: وبلاگ زیبایی داری به من هم سر بزن! این روزها دیگر کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را از روی نوشته هایش کشف کند, زیبایی هایش را بیرون بکشد,تلخی هایش را صبر کند,آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند, هیچ کس حال و حوصله ی پخت و پز ندارد, یک کنسرو می خواهند که فقط درش را باز کنند! بعد یک نفر مهربان و شیرین از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست! من اما دوست دارم ذهن همه را بخوانم, درد هایشان را بچشم, شادی هایشان را حس کنم, ساعت ها پست های طولانیشان را بخوانم تا بفهمم پشت این همه حرف چه غمی نهفته؟! من آدم ها را دوست دارم! نه به خاطر آنچه بروز می دهند, به خاطر آنچه هستند و نمی توتنند فریاد بزنند! دوست دارم چشم هاشان را تماشا کنم, غرق شوم در رازهاشان, احساسات به زبان نیامده شان را کشف کنم و بعد عاشقشان شوم!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:9 توسط سحر |
|
|
همسفر نمی دونم که تا حالا تجربه کردی یا نه؟ چه آرامشی داره وقتی همه چیزو به خودش می سپری!!! مثل پرواز رو ابرای سفید میمونه... خدای مهربونم دیگه هیچ حرفی ندارم وقتی دستم تو دستته ... دیگه به هیج صدایی جز صدای بارون گوش نمی سپرم... دیگه جز آسمون قشنگت هیچی نمی خوام ببینم! من سکوت میکنم.......................تا تو فریادم کن!!!
تقدیم به تو ای هم ستاره
خداوند اغلب اوقات به دیدن ما می آید ولی اکثر مواقع ما خانه نیستیم! بخش بزرگی از نعمت های خدا برای انسان بی جواب گذاشتن برخی دعاهای اوست! خداوند هر کدام از ما را چنان دوست دارد که انگار فقط یکی از ما وجود دارد! اگر دوست داری خدا را بخندانی, نقشه هایی که برای آینده ات کشیده ای را به او بگو!
ترجیح میدهم با خدا در تاریکی قدم بزنم تا اینکه تنها در روشنایی راه بروم! خداوند زمین(دنیا) را کروی آفریده تا ما قادر نباشیم خیلی جلوتر جاده را ببینیم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 0:11 توسط سحر |
|
|
گاهی شبا از دلتنگی خوابم نمی بره!!! کاش می دونستی!..........که دلتنگی من ازحرفهای تلخ توست! کاش چشم های مرطوب مرا باور می کردی ... می فهمیدی این باران نیست که می بارد... صدای خسته ی من است که ....
خدا جونم مگه من دنبال چیم؟جز تو؟! یه جایی خوندم ... وخدا محبت است! مگه جز مهربونی و محبت چیز دیگه می خوام؟! پس چرا راه تاریکه؟؟؟ شاید من خیلی تارم... خدای من به دامن هر شب... هزاران ستاره نشسته... ..............شبم من خدایااااااااااااااااا به دامنم... چرا؟......... یک ستاره ندارم؟
وقتی در مقابل عشقی که ارسال می کنم! هیچ محبت و عشقی دریافت نمی کنم..........دلتنگ و خسته می شم!!! هیچ چیز آرومم نمی کنه........هیچ نیرویی جز خدا بهم امید نمی ده... خدایا مهربونم... نکند بادی بیاید!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:25 توسط سحر |
|
|
یادته بهم می گفتی غصه نخور جوجو جونم همیشه پیشت می مونم!می گفتی اسمتو رو یه ستاره ی پر نور زدم تا شبا همیشه پیشم باشی!!! صدای نفسات هنوز تو خاطرمه!لحظات خاصی بود... !من و تو و دریا... و خدای بالای سرمون!چه خوب هوامونو داشت................ اما چه زود خاطره شد... راه دوری نبود...ا مگه ازت چی می خواستم؟ شونه هایی... برای تحمل سنگینی اشکام!!! میدونم...........کار هر کسی نیست! گاهی وقتا چه قدر جای خالیت رو حس میکنم! کاش بودی و مهربونی دستاتو هدیه می دادی!!!
دوستای خوبم بغض داره خفم می کنه!!! روزای خوب چه کوتاهن و روزای سخت... خدای مهربونم وقتی دلم برات تنگ می شه ومی بینم خیلی تاریکم! یاد این شعر می افتم..... به چشماني كه مي جويد تو را نوري عنايت كن و خالي دو دست كوچكم را هديه اي اينك عطا فرما خودت گفتي كسي را دست خالي بر نگردانيد كنون اي اولين و آخرينم بار الها راست مي گويم دگر من با خدايم آشتي هستم خداوندا ببخشا آن گناهاني كه باعث شد دعايم بي اثر گردد خدايا پيش آناني كه ميگويند من را تو نمي بخشي تو رسوايم نكن من گفته ام من مهربان پروردگارقادري دارم كه مي بخشد مرا آيا به جز اين هست؟ خدايا بين من با آن كه نامت را نمي خواند فرقي نيست؟ .................
خدای مهربونم... می دونم دوستم داری! دوستت دارم!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 0:3 توسط سحر |
|
|
اي ... از کجا آمد ه ای ؟ من اگر می بارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 1:26 توسط سحر |
|
|
باران يه شوقه براي رهايي
رهايي از سرزمين تنهايي...
و صداي باران براي من و تو لالايي است! يه لالايي که آسمون مهربون با کمک ابر عاشق براي ما
مي خونه. اگر اين باور را داري پس اين تو و اين هم صداي باران!!!
يا در اسمان به ستاره ي ديگري سلام كردم!!!. توقعي از تو ندارم!!!... اگر دوست نداري در همان دامنه ي دور دريا بمان!!!... هر جور راحتي........ باران زده ي من!!!!!.......... همين سوسوي تو از ان سوي پرده ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاي ام كافي است!!!... من كه اينجا كاري نمي كنم....فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم!!!!.......همين....!! اين كار هم كه نور نمي خواهد.....!!! مي دانم كه به حرفهايم مي خندي...............!!!!
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 0:28 توسط سحر |
|
|
سلام امشب دلم گرفته... اما این بار خدا هم پیشه منه! همین طور اون ستاره مهربون که از فاصله ها می تابه و داره نیگام می کنه!!! لبخند مهربونش رو احساس می کنم... خدایا بدون تو برام خیلی سخته...! اگه نداشتمت چی کار می کردم؟
خدا جونم دلم می خواد یه جایی اون بالا بالا ها رو اون ابرای سیاه و سفید بشینم و گریه کنم ! جایی که اشکامو فقط تو ببینی و ستاره هات ! از زمینی ها خسته شدم! حتی از خودم... یه دوست مهربون(زمزمه)به مهمونی دعوتم کرده!منم با کمال میل پذیرفتم. حالا نوبت منه که مهمونی رو ادامه بدم... خدایا بازم به خاطر همه ی مهربونیات ممنونم!کلمات خیلی فقیرن واسه تشکر کردن از محبتت!!! خدای من می خوام دعا کنم .............. واسه تموم کسایی که از وبلاگم دیدن می کنن....میان و میرن... و پنج نفر از دوستان رو به این مهمونی دعوت می کنم! قاصدکم که همیشه قاصد مهربونیه http://www.msm-msm.blogfa.com/ لیلای عزیزم که خیلی دوره اما خیلی نزدیک(توی قلبم) طنین خوبم که نوشته هاش همیشه نور میده و راهم رو روشن می کنه http://zibakhodast.mihanblog.com
عسل تنهای من که دلم براش تنگ شده ! http://hojoometanhai.blogfa.com
زمزمه خوب خودم(من صداتو شنیدم! آواز خاموشت رو ) http://www.harfhayebiseda.blogfa.com
و همه دوستای خوب مهربونم که اسمشونو نبردم خدایا!خدای مهربونم بهترینها رو ... واسه عزیزام ازت می خوام! می دونم دست خالی نمیمونم... خیلی دوست دارم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 1:44 توسط سحر |
|
|
خدای خوبم می دونم که کارم شده گله از تنهایی هام. منو ببخش!!! اما امروز فقط اومدم بگم ... خیلی خیلی ممنونم از این که همه چیز مرتبه ! به خاطر اون دست مهربونت...به خاطر همه جیز...
شب و تنهایی و تاریکی و یک شمع روشن خدایا! نکند بادی بیاید پناهم باش. عشقم باش. خدایم باش. میخوام فقط عشق تو توی قلبم باشه. فقط تو رو دوست داشته باشم . چون میدونم جواب اعتمادم رو میدی ٬دلمو نمی شکنی و...دوستم داری...باشه..قبول....منم دوستت دارم...خیلی زیاد....بیشتر از همیشه. فقط از من خسته نشو... روزهام مي گذره ٬ بدون اينكه احساس كنم ... سرگرمم... يه جور دل مشغولي ...یه انگیزه یه هدف ...و یک عشق خدا رو شکر می کنم!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 22:13 توسط سحر |
|
|
زیبایی عشق به سکوت نه فریاد! زیبایی عشق به تحمل نه خوردشدن و فرو ریختن!
عشق خیالیه که اگه به واقعیت برسه تموم شیرینی خودش رو از دست میده... عشق یه کویره که عاشق تشنه با رویای سراب معشوق قدم به جلو میزاره! عشق سخن گفتن با نگاهه!عشق امید به رسیدن و ترس از نرسیدن... آه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 22:35 توسط سحر |
|
|
باورم نمیشه!!! این همه حرف توی دلش داشته و من بی خبر بودم! چی بدتر از این ... که کسی رو با تمام وجود دوسش داشته باشی ! با خنده هاش شاد بشی با گریه هاش غمگین... از دوریش روزی هزار بار دلت بگیره و بغض خفت کنه... هزار راه و واسه گفتن دوست دارم رفته باشی... کسی که توی دلت ازش یه فرشته ساختی... یه دوست مهربون که وقت غروب دلت که می گیره از روشنی صبح فردا بگه... کسی که فکر می کردی بشه باهاش حرف زد ! تو چشاش نیگا کرد ... باهاش یه قل دو قل بازی کرد! کسی که نگفته از چشات بخونه که غم داری!!! اما بعد بفهمی که اشتباه می کردی! دوستت نداشته و تو رو دوست خودش نمی دونسته! اون هیج کدوم از حرفاشو به تو نگفته بوده هیچ کدوم! بفهمی که باورت نداشته !!! حتی یه ذره!!! خیلی سخته... خیلی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 0:4 توسط سحر |
|
|
خدا جون وقتی مرا نقاشی می کردی زیبا نقاشی ام کردی ممنون!!! سالم نقاشی ام کردی باز هم ممنون... ولی آخه خدا جونم چرا تنها نقاشی ام کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی باورش می شه؟ دارم از تنهایی می میرم!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 23:58 توسط سحر |
|
گفتم باهاتم... گفتم باشه... گفتم میمونم... گفتم صادقم... گفتم باورم کن... گفتم عاشقم... اما....!!!.................... دروغ گفتم من بیشتر از همه اینها تنها بودم من بیشتر از همه اینها خسته بودم من بیشتر از همه اینها دلگیر بودم من بیشتر از همه دنیا درمونده بودم نمی خواستم بیشتر از این رسوای دلم بشم من هنوز هم انسانم باور کن هنوزم دوستت دارم....هنوزم عاشقم..... !!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 21:56 توسط سحر |
|
|
ستاره ها به من وتو پیغوم میدن که هر کسی به دنبال جفت خودش می پره , تا در کنار هم آروم بگیرن... هر ستاره واسه ما آدما , مثه یه نگاه تازه س… ستاره ها توی آسمون کنار هم می درخشن و هیچ کدوم جای دیگری رو تنگ نکرده. بیا من وتو هم یه نگاه تازه بشیم . واسه رها شدن هی ساده بشیم. دل زندگی با ما می تپه وصل کن خودتو به این همه ستاره که بهت زل زدن.
ستاره ها نمی میرند حتی اگه تیره ترین شبها از راه برسه . حتی اگه تو خواب بشی و اونا رو نبینی .حتی اگه فرسنگ ها از اونا فاصله داشته باشی.ستاره ها همیشه زنده اند و می تابند چه روز و چه شب مثل حالا که من در خنکای سحرگاهی بیدارم و نور خورشید همه جا می تابه .اما میدونم در پس این روشنایی ستارها منو می بینن می تابند.
یا اصلا شاید تو خودت ستاره ی یه نفر باشی … پس همیشه روشن باش!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 11:42 توسط سحر |
|
|
اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنشه؟!! چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه رو به خاطر بيار.......... اگه چشمات تر شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري!!! وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود!!! ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............ کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن........ نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 20:50 توسط سحر |
|
|
خداحافظ همين حالا، ... همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد... به ياد آسموني که منوووووو از چشم تومي ديد اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست! نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جادست! خداحافظ واسه اينکه نبنديم دل به رويا ها!!! بدونيم بي توو با تو هميينه رسم اين دنيا ، خداحافظ خداحافظ همين حالا خدا حافظ... (به ياد دوست خوب خودم ثمر جون) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 11:21 توسط سحر |
|
يک نفر دلتنگ است... يک نفر... مي گريد يک نفر سخت دلش بارانيست... يک نفر در گلوي خويش بغض خيسي دارد... بغض کالي دارد... يک نفر طرح وداع مي کشد روي گل سرخ خيال!!!
دوستاي مهربونم سلام ببخشيد... اينا حرفای دلم بودن...!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 22:37 توسط سحر |
|
|
امروز برايت روزي سر شار از معجزات معمولي آرزو مي كنم يك فنجان چاي تازه كه خودت درست نكرده باشي. يك تلفن غير منتظره از يك دوست قديدمي وقتي عجله داري چراغ خطر هاي سبزدر مسيرت سريع ترين صف در سوپر برايت روزي پر از چيز هاي كوچكي آرزو ميكنم كه باعث شاديت مي شوند. يك شعر زيبا در ميان ترانه هاي راديو رنگين كماني بالاي سرت در آسمان. لبخند دلنشيني به طعم روشن آب روي لب هايت. كليد هايت درست همان جا كه دنبالشان ميگردي. برايت روزي پر از شادي و كمال آرزو مي كنم. نمونه هاي بسيار كوچكي از كمال كه احساس غريبي به تو ميدهند. و اين احساس قشنگ كه خداوند به تو لبخند ميزند وبه آرامي مراقب توست! ! ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 18:45 توسط سحر |
|
|
نميدانم چرا بهترين لحظه هاي جواني... در فكر و خيال به هدر مي رود؟ در التهاب يافتن راهي براي گفتن يك جمله به آن كه دوستش مي داري كه: "نا خواسته عاشقت شده ام سعي كن بفهمي!!!!!" (كار ديگري از دستم بر نمي آمد موفق باشي!)
به نظر شما چرا هيچ راهي آروممون نميكنه؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 21:54 توسط سحر |
|
|
سلام اي مهربان پروردگار پاك بي همتا خدايا جز تو آيا مهرباني هست؟ گر چه پيمان خودم را با تو بشكستم نميشد باورم اما چه زيبا باز من را به سوي خود خواندي عزيزا من گمان كردم كه ديگر راه بر گشتي برايم نيست خداوندا مرا البته مي بخشي حبيبا باورش سخت است اما تو اينك مرا براي آشتي خواندي؟؟!! به پاس آشتي با تو اينك من خدايا عهد ميبندم از اين پس بي شكايت دوست خواهم داشت بي توقع مهر مي ورزم خدايا راستش من آدميزادم گاه گاهي گر گناهي ميكنم طغيان مپندارش كريما من گناهي بنده اي دارم و تو بخشايشي جنس خدا آيا اميد بخششم بي جاست؟ خودت گفتي بخوان ميخوانمت ابنك مرا درياب به چشماني كه مي جويد تو را نوري عنايت كن و خالي دو دست كوچكم را هديه اي اينك عطا فرما خودت گفتي كسي را دست خالي بر نگردانيد كنون اي اولين و آخرينم بار الها راست مي گويم دگر من با خدايم آشتي هستم خداوندا ببخشا آن گناهاني كه باعث شد دعايم بي اثر گردد خدايا پيش آناني كه ميگويند من را تو نمي بخشي تو رسوايم نكن من گفته ام من مهربان پروردگارقادري دارم كه مي بخشد مرا آيا به جز اين هست؟ خدايا بين من با آن كه نامت را نمي خواند فرقي نيست؟ اگر من را به عدلت در ميان آتش اندازي ميان آتشت من باز ميگويم هلا اي مردمان من مهربان پروردگار قادري دارم وگيرم صبر بر آتش وليكن صبر بر دوري تو هرگز خدايا خوب ميدانم مرا تنها نمي خواهي غريب اين زمين خاكيت جز تو كه را دارد؟ بيا اي مهربان همراه خوب مهر و آيينم بخوان با من خدايا قلب من را منزل پاك خودت را از حسادت ها رهايي ده خدايا قدرتم ده تا ببخشم آن كه من را سخت آزرده ست خدايا من چه ميگويم ؟ چنانم كن كه ميخواهي مرا آن كن كه مي داني!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 0:0 توسط سحر |
|
|
گفتم اگه برم سفر شايد بري از خاطرم
راهي شدم به نا کجا تا امروزم مسافرم اما نرفتي از ياد من تو بد ترين لحظه ها زنده ميشد تو ذهن من با تو بودن خاطره ها تصوير تو تو فکر من زيبا ترين بهونه بود من رفتم ونفهميدي احساس من راجع به تو چگونه بود شاعر:دوست خوبم orod |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:22 توسط سحر |
|
|
سلام دوستاي مهربونم ببخشيد كه امروز دلم گرفته و شما مجبوريد خوندن اين غم وغصه هارو تحمل كنيد من تا حالا از اين پست ها نداشتم .راستش خجالت ميكشم كه مستقيم غصه هامو بگم به خاطر همينه كه هميشه مي خوام يه جوري تو شعرايي كه مي نويسم دلتنگي هام رو رها كنم. نميدونم از كجاي اين آسمون ابري بگم.دلم بد جوري گرفته .احساس مي كنم كه چيزي گم كردم يه كاري رو نا تموم گذاشتم يا توي جاده ي زندگي يه كسي رو يا يه چيزي رو جا گذاشتم.ميدونم كه خدا جونم هيچ وقت تنهام نمي ذاره و تنها كسيه كه هميشه پيشم ميمونه بهم اميد مي ده. نگفته مي دونه كه چه آشوبي تو دلم بر پاست. ... ولي با اين همه نميدونم چرا اينقدر دلم پر از گريه اس .شايد از خودم ميترسم .دلم مي خوادخودمو باور كنم تو آينه نگاه كنم به چشام خيره بشم به خودم اطمينان بدم كه خدا هميشه بيداره.دلم ميخواد يكي بهم بگه غصه نخور .همه چي درست ميشه.دنيا كه به آخر نرسيده... اما من به شما دوستاي خوبم ميگم هر وقت كه احساس تنهايي كردين اين حقيقت رو به ياد بيارين كه سحر دوست هميشگي شماست هميشه رو رفاقتم حساب كنيد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 0:47 توسط سحر |
|
|
اگر حرفی زدم از گل
تویی مفهوم و معنایش اگر چشمان من دریاست تویی فانوس شبهایش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:45 توسط سحر |
|
|
يه مسافر تنها... در حوالي جاده ... مثل پنجره: دلباز... مثل سايه ها ساده... بي خيال از دنيا با تبسمي شيرين آمده پر از احساس دل به زندگي داده واي از اين باران: قصه گوي سال هاي بي حضور كه با وسواسي شگرف حلقه هاي دلبستگي را خيس مي كند آن قدر خيس تا لبريز شوند (دوستاي عزيزم به زودي مطالب رو بيشتر ميكنم و همينطور عكسها رو) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:53 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|