نميدونم ...
چي رو باور كنم؟... كي رو باور كنم؟...
حالا معني واقعيه غربت و عميقا درك ميكنم .يادم نيست كدوم دوستمون بود كه مي گفت و چه زيبا ميگفت :من تو ديار خودمم غريبم.
تو بگو رفيق!
كدوم راه رو اشتباه اومدم كه به بن بست رسيدم؟ من تو كدوم جاده تو رو جا گذاشته بودم كه حالا ... اينجا... تو اين همه تنهايي منو رها كردي به امون خدا؟
نميدونم چي شده ؟ چي به سرت اومده كه انقدر تنها شدي و تنها ترم كردي؟ خيلي بده كه آدم تو خماري يه چيزي بمونه !
مگه قول نداده بوديم كه هميشه منتظر هم بمونيم ؟حتي روزي كه ديگه نباشيم!!! خودت تو نامت نوشته بودي كه:( من آن روز را انتظار ميكشم حتي روزي كه ديگر نباشم...)خودت نوشته بودي كه اسمم رو روي يه ستاره ي پر نور توي آسمون زدي كه حتي شبها هم پيشت باشم؟
پس چي شد؟ همش دروغ محض بود؟ميخواستي دلمو به چي خوش كني؟كم كم داشت باورم ميشد كه دوسم داري!هميشه به يادمي! با وجود فاصله ها هميشه كنارتم !هميشه كنارمي!
جزيي از وجودم شده بودي. ... اما ...اما چه زود همه چي به آخر رسيد. همه ي حرفاي نگفته تو سينم باقي موند.من هنوز به تو نگفته بودم كه تو بهترين دوست مني!هنوز فرصت نشده بود كه بهت بگم هر وقت بخواي گوش جان به درد دلات مي سپرم حتي اگه خودم غرق تو مشكلاتم باشم.من مي خواستم بهت بگم كه تو كشاكش مبارزه با زندگي برات دعا ميكنم... كنارت ميمونم ... نه الآن بلكه هر وقت كه خودت بخواي.
آخ كه هنوز خاطره ي محبتتات عين يه تصوير زنده تو صحن چشام ظاهر ميشن و برام گذشته رو زنده ميكنن.
رفيق ! حالا كه بهت احتياج دارم تنهام گذاشتي و رفتي تو لاك خودت اسير شدي؟
حالا چي شده كه يهو بي خبر گذاشتي رفتي.نمي دونم ... شايد رفيق خوبي نبودم... راز دار خوبي نبودم...نميدونم...
رفيق! داري تو سياهي غرق ميشي! اسير شدي!
باشه رفيق! باشه!... مارو هم تو جادهي زندگي تنها بذار و برو... . اما محض رضاي خدا از تو لاكت بيرون بيا و يه سركي بكش. به خدا تو دنياي تاريكي هيچي نصيبت نميشه جز اين كه رفيقا تو يكي يكي از دست ميدي!
رفيق من اونه كه تو روزاي تنگ و تاريك هم كنارم باشه!!!
رفيق ! ديگه وقته رفتنه!!!
وقت تنها شدنه!!!
حالا منم رو رفاقتمون خط باطل ميكشم...
ديگه راهي نمونده...
خدانگهدار
...

onUnload="window.alert(' هميشه اين تويي كه ميري هميشه اين منم كه ميمونم')">