خواستم عشق رو تو دستام بگیرم ولی جا نشد. خواستم عشق رو توی جیبم بذارم ولی جا نشد. در کیفم رو باز کردم ولی تو اونم جا نشد. تصمیم گرفتم ببرمش تو اتاق.ولی تو اونم جا نشد. بنابراین یه خونه واسش گرفتم ولی تو اونم جا نشد با خودم گفتم:یه باغ.آره تو این دیگه جا میشه.ولی بازم جا نشد. حتما تو کره زمین جا میشه ولی جا نشد
پس گذاشتمش توی قلبم.الان جاش خوبه. تازه میفهمم اینکه میگن قلب آدم میتونه از دنیا هم بزرگتر باشه یعنی چی
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:20 توسط ..:: سحر ::..
توضيحات
یکی بود یکی نبود... زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین!